خطر اعدام دختری که از ده سالگی سیاسی شد |
![]() |
|
| |
| با وجود اینکه روز گذشته اخبار غیر رسمی خبر از توقف اعدام دو جوان کرد به نامهای شیرکومعارفی و حبیب اله لطیفی داشتند، اما فعالان کرد همچنان سایه دار را بر سر زینب جلالیان،فعال زن کرد سنگین می بینند. زینب جلالیان دختر 27 ساله ای است که اینک با حکم اعدام به اتهام محاربه در زندان سنندج به سر می برد. به گفته یکی از نزدیکان زینب، اتهامی که دادگاه زینب رابه خاطر آن مجرم شناخته و بابت آن به وی حکم محاربه و اعدام داده، همکاری با گروه کرد "پژاک" عنوان شده است. این در حالی است که زینب جلالیان این اتهام را نپذیرفته است؛ به گفته کسانی که او و فعالیتهایش را می شناسند،زینب با گروه پ.ک.ک. همکاری غیر مسلحانه داشته و صرفا کار تبلیغی می کرده است. یک منبع مطلع در این مورد به روز می گوید : باور کردن این مساله شاید سخت باشد، اما زینب در ده سالگی به حزب پ.ک.ک نزدیک شد و با آنها شروع به همکاری کرد. او که در یکی از شهرستانهای آذربایجان شرقی زاده شده بود، به دلیل ممانعت خانواده اش از تحصیل، که وی عاشق آن بود، از خانه فرار کرد و همان زمان یعنی در ده سالگی جذب این گروه سیاسی کردستان شد که در آن زمان براحتی و بدون هیچ مشکل جدی از سوی حکومت ایران، در این استان مرزی فعالیت سیاسی می کردند و جوانان زیادی مثل زینب از کودکی و نوجوانی جذب آن شدند. وی همچنین با اشاره به اینکه "نمی شود به این پیشینه بی توجه بود"، می گوید: دختر ده ساله ای را در نظر بگیرید که در هوای سرد کوهستان به یک گروه سیاسی پناه ببرد. همانجا رشد کند و درس بخواند. آیا این دختر را که هرگز حامی دیگری در زندگی نداشته و اساسا نوع دیگری از زندگی به او نشان داده نشده، مبارزه مسلحانه ای انجام نداده و خودش نیز اعتراف می کند که هیچ وقت دست به اسلحه نبرده و صرفا کار تبلیغی کرده است، می توان در 27 سالگی به اعدام محکوم کرد؟ به گفته این فرد که از نزدیکان زینب جلالیان است وی سال گذشته از مرز عراق وارد ایران شد، اما پس از مدتی در شهر کرمانشاه و به گفته ای پس از دستگیری یک خانواده کرد که یک عضو پژاک را پناه داده بودند، دستگیر و با همان اتهام آنها یعنی عضویت در پژاک راهی زندان شد. حکم اعدام زینب پس از صدور در دادگاه، در دیوان عالی کشور نیز تایید شد و اینک او در همان شرایطی قرار دارد که احسان فتاحیان پیش از اعدام قرار داشت. یکی از فعالان کرد در این زمینه به روز می گوید : رفتار حکومت ایران در برابر کردها رفتار دو گانه ای است. شدیدترین برخوردهای خصمانه و سرکوبگرانه با فعالان سیاسی کردستان در شرایطی صورت می گیرد که حکومت ایران سالها شاهد پیوستن جوانان کرد به احزاب سیاسی کردستان و فعالیتهای آنان بوده است، اما با سکوت خود که حتی علامت رضایت بود، به نوعی باعث تقو یت این گروه ها نیز شد. به ویژه اینکه گروه های کردی مثل پ.ک.ک و هواداران عبداله اوجالان، در مرزهای مشترک عراق- ترکیه- ایران همواره خطر بیشتری برای ترکیه بوده اند تا ایران و دولت ایران اگر چه به ظاهر با این گروه میانه ای نداشته اما در باطن از حضور آنها استقبال هم کرده زیرا با وجود آنها می توانسته همیشه برگ برنده ای در برابر ترکیه داشته باشد که حضورش در مرز اروپا و رابطه دوستانه اش با امریکا همیشه ایران را تهدید کرده است. | |
قفس اندر قفس است
میله پشت میله
قفل در چنبر قفل
پر آزادی من بسته است به این تنگ قفس
با زنجیر
نه توان پرواز
نه گلوی آواز
تو به آزادی پر بسته
بازکن شاپر پرواز خودت
بگذز از هر سر کوی گذر
اعتراض به حکم اعدام زینب جلالیان
منابع محلی در کردستان از محکوم به اعدام شدن ، خانم زینب جلالیان به اتهام محاربه بر اساس عضویت در یکی از احزاب کردی خبر می دهند. این فعال سیاسی اهل ماکو که از 8 ماه پیش در بازداشت نیروهای امنیتی در بازداشتگاه اداره اطلاعات کرمانشاه به سر می برد ، در پرونده مورد اشاره متهم به فعالیت خشونت آمیزی نگردیده بلکه تنها به دلیل تبلیغ ، جذب و عضویت در یکی از احزاب مخالف نظام به مرگ محکوم شده است. این محکومیت در حالی است که ضمن پر ابهام بودن رویه بازداشت و پروسه قضائی پرونده وی ، دادگاه رسیدگی به اتهامات نامبرده بدون حضور وکیل مدافع برگزار و تنها چند دقیقه به طول انجامیده است.
مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران ، همواره مخالفت خود را با هرگونه حکم اعدام اعلام نموده است، زیرا معتقد است مجازات اعدام سمبل خشونت است و مخالفت با اعدام یعنی مخالفت با یکی از بارزترین مظاهر خشونت. و البته مطالعات جامعهشناسانه و حقوقی نیز ثابت نموده است که محکومیت اعدام بهیچوجه موجب ایجاد امنیت نگردیده که حتی بالعکس باعث ترویج فرهنگ خشونت نیز گشته است.
خواسته مجموعه، ایجاد امنیت پایدار در کردستان است و یقیناً این امنیت را در ادامه سناریوی سرکوب فعالان سیاسی کرد نمی داند ، سناریویی که هم اکنون با محکومیت 13 فعال سیاسی و مدنی کرد به اعدام با شتاب در مناطق کردنشین در جریان است.
شاهدان را می کشند تا قاتلان را نجات دهند
راه سبز امید
کهریزک سه شهید (و شاید چهار شهید) و چندین آسیب دیده داشته است و مثلا به دست کودتاچیان بسته شد و قول محاکمه ی جنایت کارانش را دادند ولی نه تنها از محاکمه ی جنایت کاران و آمران جنایت ها خبری نشد که هر روز خبر از محکومیت های بی گناهان سبز در زندان های سیاه کودتاچیان می رسد آن قدر این دروغ گویی ها و ظلم ها به درازا کشیده که محافظه کارترین روحانیون (آیت الله مکارم شیرازی) از محاکمه نشدن آن ها ابراز ناراحتی کرد و امروز خبر می رسد که پزشک گوانتاناموی ایران (کهریزک) که دوران سربازی را می گذرانده است خودکشی کرده است
البته بعد از آن که سعید امامی متهم اصلی قتل های زنجیره ای واجبی خورانده شد و خودکشانده شد هیچ عجیب نیست که پزشک گوانتاناموی ایران که شاهد تجاوزها و شهادت ها بوده خودکشانده شود تا جنایت کاران نجات پیدا کنند. این عادت جانیان است که خون را با خون پاک کنند اما مطمئن باشند که خون فرزند برومند و شایسته ی دیار پرافتخار آذربایجان و شهر پر غرور و غیرت تبریز قاتلان را رها نخواهد کرد. دکتر رامین پورارزنجانی با شهادتش هر چه استوارتر بر جنایتکاری کودتاچیان شهادت داد. مردم ایران نخواهند گذاشت خون فرزندان شهیدش هدر رود.
|
| |
کمیته گزارشگران حقوق بشر: | |
| گزارشی از پرونده رضا خادمی:رضا خادمی که در روز 23 خردادماه در منزل پدریش در منطقه افسریه تهران دستگیر شد، توسط شعبه 15 دادگاه انقلاب به ریاست قاضی صلواتی به اعدام محکوم شده است. خادمی که به اتهام " عضویت در سازمان مجاهدین خلق" و " حضور در اغتشاشات و هدایت کردن مردم" مورد محاکمه قرار گرفته ، در جلسه دادگاه از داشتن وکلای انتخابی محروم بوده است. اتهامات فوق درحالی به خادمی وارد شده که وی یک روز پس از انتخابات بازداشت شده و اساسا دخالتی در اعتراضات مردمی پس از انتخابات نداشته است. حکم صادره تاکنون به وی و خانوادهاش ابلاغ نشده است. گفته میشود، مستند صدور این حکم، عکسی است که از او در خیابان گرفته شده و مبنای ایجاد آشوب قرار گرفته است. نام رضا خادمی در کیفرخواست اولیه دادگاههای علنی نیز به عنوان " عضو سازمان مجاهدین" آورده شده است. در این کیفرخواست در مورد رضا خادمی آمده است:" رضا خادمی با نام مستعار حبیب فرزند عباس متهم است که به واسطه برقراری ارتباط با گروهک تروریستی منافقین علیه امنیت جمهوری اسلامی ایران اقدام نموده است. متهم مزبور به صورت غیرقانونی از کشور خارج و با حضور در قرارگاه اشرف در عراق و گذراندن دورههای مختلف آموزشی نظامی و جمعآوری اخبار و اطلاعات به کشور بازگشته است. از دیگر اتهامات وی جذب نیرو برای گروهک منافقین و اعزام آنها به عراق است. متهم همچنین در دوران انتخابات اقدامات تبلیغی متعددی به نفع منافقین از جمله هوا کردن بالن با عکس سرکردگان گروهک منافقین و نصب تراکت و بیانیه درتهران نموده است. وی با ناصر عبدالحسینی، محمد نوری و حسین شیرمحمدی از دیگر اعضای منافقین درارتباط بوده است و اقدام به جمعآوری پنهان اخبار و گزارشهای مربوط به اغتشاشات پس از انتخابات و حضور فعال در تجمعات غیرقانونی نموده است.". رضا خادمی در خانوادهای با سطح زندگی ضعیف در محله افسریه زندگی میکند. پدرش دارای بیماریهای قلبی و عروقی است و یکی از کلیههایش را از دست داده است. خانواده پرجمعیت خادمی متشکل از 6 خواهر و پدر و مادری پیر و از کار افتاده است. حکم اعدام رضا خادمی درحالی صادر شده است که پیش از این نیز، چهارتن از متهمان حوادث پس از انتخابات به نامهای، محمدرضا علیزمانی، آرش رحمانیپور، ناصر عبدالحسینی و حامد روحینژاد از سوی دادگاه به اعدام محکوم شدهاند. | |
| حتي اجازه نداد٬ مزدوران چهارپايه را از زير پايش بكشند...
گرامي باد ياد احسان فتاحيان زندان سنندج امروز صحنه يك واقعه سياسي مهم بود. در يكطرف جلادان و تيم قاتلين و كوماندوهاي اعدام صف كشيده اند و در طرف ديگر يك انسان آزاده و آزاديخواه٬ يك فعال سياسي ٬ يك معترض و مبارز عليه حكومت جنايتكار اسلامي٬ احسان فتاحيان . همه درها و پنجره ها را بسته اند٬ تا صداي اعتراض هزاران و ميليونها نفر به اين سبعيت و وحشيگري به گوش كسي و بويژه به گوش احسان نرسد. به احسان حتي اجازه نميدهند٬ آخرين بار والدين و خانواده اش را ملاقات كند. جلادان از مردم ميترسند. رهبرشان لاريجاني٬ نامه سربسته به والدين احسان ميدهد و در آن حكم اعدام را امضا ميكند و همين را نيز جرات نميكند ٬ به كسي بگويد. و تانك و نيروهاي مسلح اشان را در مقابل در زندان آورده و با دستپاچگي و دروغپراكني٬ سعي ميكنند مردم معترض و منزجر و خشمگين را آرام كنند. رئيس زندانشان٬ به دروغ به يك رسانه اعلام ميكند كه اعدامي در كار نيست و در خفا ٬ احسان را به ميدان اعدام ميبرند. اينجا زانوي جلادان است كه ميلرزد و احسان با قامتي افراشته وارد اين ميدان ميشود و آخرين حرفش اينست كه اجازه نميدهد دستهاي كثيف جلادان او را لمس كند و اجازه نميدهد كه چهارپايه را جلادان از زير پايش بكشند. او خود را از بالاي چهارپايه رها ميكند و با مرگش سند محكوميت حكومتي را صادر ميكند كه جنايتكارو درنده و وحشي است. او با اين كار خود نمايندگي نفرت ميليوني مردم را ميكند كه از اين دولت و از جلادان و دست اندركاران اين حكومت نفرت دارند. احسان در اين صحنه٬ با شجاعت و قهرمانانه نمايندگي ميليونها مردمي را ميكند كه عليه اين حكومت به ميدان آمده وفرياد زده اند : توپ و تانك و مسلسل و بسيجي و اعدام و جنايت ديگراثر ندارد. . بايد بساط كثيف اتان را جمع كنيد و برويد. در زندان سنندج امروز ياران احسان مراسمي به ياد او و در گراميداشت او برپا كردند. كميته بين المللي عليه اعدام ٬ به همه كسانيكه براي نجات جان احسان تلاش كردند٬ درود ميفرستد و از همگان دعوت ميكند با برپايي مراسم و ميتينگ و تظاهرات ياد احسان فتاحيان را گرامي بدارند. در همه جا در ايران و در دنيا با برپايي مراسم و ميتينگ ٬ ياد احسان فتاحيان را گرامي ميداريم. زنده باد ياد عزيز احسان فتاحيان سرنگون باد حكومت جنايتكار اسلامي كميته بين المللي عليه اعدام ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹ minaahadi@aol.com 00491775692413 |
| واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم خش خش برگ ها زیر قدم هایم میگوید : بگذار تا فرو افتی آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت. هرگز از مرگ نهراسیده ام , حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان , در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم , چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم , اکنون که (( تاوان )) دگردیسی یافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند , آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ ((ما)) ای که از سوی ((آنان )) به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم , آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟ در شهر کرمانشاه زندگی را آغازیدم , آنجا که بزرگیش ورد زبان هم میهنانم است , آنجایی که مهد تمدن میهنم بوده است. قطور ذهن ام بدان سویم کشید که تبعیضی را و وضعیتی ناروا را بفهمم و از اعماق وجود درکش نمایم که گویای ستم بود , ستمی در حق من چنان فردی انسانی و در حق من چنان مجموعه ای انسانی , پیگیری چرایی ستم و رفع آن به هزاران فکرم راهبر شد , اما وااسفا که آنان چنان فضا را مسدود و حق طلبی را محجور و سرکوب کرده بودند که در داخل راهی نیافتم و ورای محدوده های تصنعی به مکانی دیگر و مامنی دیگر کوچیدم : (( من پیشمرگه ی کومله شدم)) , سودای یافتن خویش و هویتی که از آن محروم شده ام من را بدان سو کشاند. دور شدن از خواستگاه کودکی هرچند آزاردهنده و سخت بود اما هیچ گاه باعث انقطاع من از زادگاهم نشد. هراز گاهی به قصد تجدید دیدار و بازیابی خاطرات روانه ی خانه ی نخستین میگشتم , اما یک بار (( آنان )) دیدار را به کامم تلخ کردند , دستگیرم کردند و به قفسم انداختند. از همان آغاز و با پذیرایی انسان دوستانه ی دستگیر کنندگانم !! فهمیدم که همان سرنوشت تراژدیک و غمناک همراهان و رهروان این راه پررهرو به انتظار نشسته است : شکنجه , پرونده سازی , دادگاه سرسپرده و شدیدا تحت نفوذ , حکمی کاملا ناعادلانه و سیاسی , و در نهایت مرگ...... بگذارید خودمانی تر بگویم : پس از دستگیری در شهر کامیاران به تاریخ 29/4/87 و پس از چند ساعت مهمان بودن در اداره ی اطلاعات آن شهر , در حالی که دستبند و چشمبندی قطور حرکت و دیدن را برایم ممنوع نموده بود , فردی که خود را معاون دادستان معرفی میکرد شروع به طرح یک سری پرسش بی ربط و مملو از اتهامات واهی نمود (لازم به ذکر است که هرگونه بازپرسی قضایی در محیطی غیر از محیط دادسرا و دادگاه طبق قانون مطلقا ممنوع است). بدین ترتیب اولین دور بازجویی های عدیده ام کلید خورد. همان شب به اداره ی اطلاعات استان کوردستان در شهر سنندج منتقل شدم و سور واقعی را آنجا تجربه نمودند : سلولی کثیف با دستشویی نامطبوع و پتوهایی که احتمالا ده ها سال از ملاقاتشان با آب و پاکیزگی میگذشت! . از آن به بعد شب و روز دالان پایینی و اتاق های بازجویی با چاشنی کتک و شکنجه ی طاقت فرسا , به تسلسلی پایان ناپذیر و سه ماهه تبدیل شد. بازجویان محترم در جهت ارتقای منزلت شغلی خویش و در سودای چند پشیزی ناچیز و بی ارزش , در این سه ماه به طرح اتهاماتی عجیب و غریب میپرداختند که خود بهتر از هرکس به کذب بودن آنها ایمان داشتند. علی رغم آزمودن تمامی روش ها و در عملیاتی مسلحانه شرکت نموده بودم , اتهاماتی که در بسیار در اثبات آن کوشیدند. تنها موارد اثباتی عضویت در کومله و تبلیغ علیه نظام بود که بهترین گواه در یگانه بودن اتهامات رای دادگاه بدوی است , شعبه ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج حکم به 10 سال حبس توام با تبعید به زندان رامهرمز داد. ساختار اداری و سیاسی ایران همیشه دچار آفت تمرکز گرایی بوده است اما در این یکی نمونه که به ظاهر قصد تمرکز زدایی از امر قضا را داشتند. به تازگی اختیار و صلاحیت تجدید نظر در احکام متهمین سیاسی را در بالاترین سطح – حتی اعدام – از دیوان عالی گرفته و به محاکم تجدید نظر استان سپرده اند , با اعتراض دادستان کامیاران به حکم بدوی و در نهایت تعجب و برخلاف قوانین موضوعه و داخلی خود ایران , شعبه ی چهارم دادگاه تجدید نظر استان کوردستان حکم 10 سال زندان را به اعدام تبدیل نمود. بر پایه ی ماده 258 قانون آیین دادرسی کیفری محاکم تجدید نظر تنها در صورتی مجاز به تشدید حکم بدوی میباشند که حکم صادره از حداقل مجازات مقرر در قانون کمتر باشد. بر طبق کیفر خواست دادستان ئ اتهام وارده _ یعنی محاربه(دشمنی با خدا) – حداقل حکم در این مورد یک سال است حال خود فاصله ی 10 سال توام با تبعید را با این حداقل مقایسه کنیدتا پی به غیر قانونی, غیر حقوقی و سیاسی بودن حکم اعدام ببرید. البته ناگفته نماند که مدتی کوتاه پیش از تبدیل حکم, مجددا" از زندان مرکزی سنندج به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل و در آنجا از من خواسته شد طی یک مصاحبه ویدیوئی به اعمالی ناکرده اقرار و کلمات و جملاتی در رد افکار خویش برزبان آورم . علی رغم فشارها ی شدید, من حاضر به قبول خواسته نامشروع آنان نشدم و آنها نیز صراحتا" گفتند حکمم را به اعدام تبدیل خواهند نمود, که خیلی زود به عهد خویش وفا کردن و سرسپردگی دادگاه را به مراجع امنیتی و غیر قضایی اثبات نمودن. پس آیا انسان می تواند بر آنان خرده ای بگیرد؟! قاضی سوگند خورده که همه جا, در هر زمان و در قبال هر فرد و موضوعی بی طرف مانده و صرفا" از دریچه ی حقوق و قانون به جهان بنگرد, که امین قاضی این سرزمین به قهقرا رفته می تواند ادعا نماید که سوگند را نشکسته و بی طرف و عادل باقی مانده است؟ به زعم بنده چنین قضاتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند. هنگامی که کل سیستم های قضایی ایران به اشاره یک بازجوی بی دانش و عاری از هرگونه سواد حقوقی , دستور بازداشت, محاکمه, محبوس نمودن و مرگ افراد را اجرا می نماید, آیا می توان بر یک یا چند قاضی خرده پای یک استان همیشه تحت ستم و تبعیض خرده گرفت؟ آری, خانه از پای بست ویران است...... حال علی رغم این که در آخرین ملاقاتم در داخل زندان با دادستان صادر کننده کیفر خواست, وی به غیر قانونیبودن اجرای حکم در هنگامه ی اکنون اذعان داشت, اما برای دومین بار قصد اجرای حکم را دارند. نا گفته پیداست که اینچنین پافشاری کردن بر اجرای حکم به هر نحو ممکن , نتیجه ی فشارهای محافل امنیتی و سیاسی خارج از قوه ی قضائیه است . افراد عضو این محافل تنها از زاویه ی فیش حقوقی و اغراض و نیات سیاسی خویش به موضوع مرگ و زندگییک زندانی سیاسی می نگرند, برای آنان ورای اهداف غیر مشروع خویش هیچگونه ((مسئله))ای قابل طرح و تصور نیست, حتی اگر اولین حق همزاد بشر یعنی حق حیات باشد. اسناد جهانی و بین المللی پیشکش, آنان حتی قوانین و الزامات داخلی خود را نیز هیچ و بیهوده می انگارند. اما سخن آخر: اگر به گمان زورورزان و حاکمان, مرگ من موجب حذف مسئله ای به نام مسئله کردستان خواهد شد باید گفت زهی خیال باطل . نه مردن من و نه هزاران چون من مرهمی بر این درد بی درمان نخواهد بود و چه بسا آتش آنرا شعله ورتر خواهد نمود. بی گمان ((هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر)). احسان فتاحیان زندان مرکزی سنندج 17/8/1388 | |
| هر شب ستارهیی به زمین میکشند و این آسمان غمزده غرق ستارهها است سلام رفیق، چهگونه تجسمات کنم؟ به کدام جرم تصورت کنم؟ جوانکی نحیف بر فراز چوبهی دار که به شکفتن غنچهی خورشید لبخند میزند؟ یا کودکی پابرهنه از رنجدیدهگان پایین شهر که میخواست مژدهی نان باشد برای سفرههای خالی از نان مردماش. چهگونه تجسمات کنم؟ نوجوانی از جنس آزاد چشیدهگان بالای شهر که الفبای رنج و مظلومیت، درس مکتب و مدرسه و زندهگیشان است. راستی فراموش کردم؛ شهر من و تو پایین و بالا ندارد، چهار سوی آن رنج و درد است. بگو رفیق بگو... می خواهم تصورت کنم. در هیات «سیامند» که رخت عروسی به تن کرد تا به حنابندان عروس آزادی برود. چهگونه؟ چهگونه تصورت کنم؟ در پوشش جوانی که راه شاهو را پیش گرفته تا از لابهلای جنگلهای سوختهی بلوط به کاروانی برسد که مقصدش سرزمین آفتاب است؟ ولی هیچکدام از اینها که جرم نیست، اما میدانم «تعلق به این خلق تلخ است و گریز از آنها نامردی».... و تو به گریز و نامردمی کردن «نه» گفتی و سر به دار سپردی تا راست قامت بمانی. رفیق آسوده بخواب... که مرگ ستاره نوید بخش طلوع خورشید است و تعبیر خواب چوبهی داری که هر شب در سرزمینمان خواب مرگ میبیند، تولد کودکی است بر دامنهی زاگرس که برای عصیان و یاغی شدن به دنیا میآید. آرام و غریبانه تنات را به خواب بسپار و با زهدان زمین بوسه ببند برای فردای رویش و رستن. بدون لالایی مادر، بدون بدرقهی خواهر و بدون اشک پدر آرام بگیر در خاک سرزمینی که ابراهیمها، نادرها و کیومرثها را به امانت نگه داشته است. فقط رفیق بگو... بگو میخواهم بشنوم چه بر زبانات چرخید آنگاه که صدای پا و درد به هم میآمیخت؟ میخواهم یاد بگیرم کدام شعر، کدام سرود، کدام آواز کدام اسم را به زبان بیاورم که زانویام نلرزد. بگو میخواهم بدانم، که دلام نلرزد آنگاه که به پشت سر مینگرم... سفرت به خیر رفیق من درد مشترکام مرا فریاد کن این خواب زدهگان غرقه در خون را مگر با اعدام ستارهگان همچون تو بتوان بیدار کرد. چشمانات را باز کن، به خروشید پشت ابر بگو تا طلوع کند، میدانم که نگاهات راز بودن برای دیگران را فاش میکند، بگشای دهانات را و عدالت را فریاد بزن. چهگونه می توان قامت به دار آویختهات را به تصویر کشید در حالی که خواستههای انسان دوستانهات به دار عمل آویخته نشد و صدای وطندوستی ات در حنجره خفه شد... داغ تو و همفکرانات بر دل داغ دیدهی دوستدارانات تاولی ابدی نهاد... آه غم نبودنت، تا ابد با ما است منبع خبر : خبرگزاری هرانا | |